محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3321
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« سوى هاشمى هدايتگر كه هدايت از او جويند « و ما شنوا و مطيع اوييم » گويد : و چون شعر خويش را خواند مختار به ياران خود گفت : « چنان كه شنيديد ثناى شما گفت ، و نيكو گفت ، پاداش او را نيكو دهيد . » آنگاه مختار برخاست و به درون رفت و به ياران خويش گفت : « مرويد تا من بيايم . » گويد : عبد الله بن شداد جشمى به ابن همام گفت : « يك اسب و يك جامهء حرير پيش من دارى » قيس بن طهفه نهدى كه رباب دختر اشعث زن وى بود گفت : « يك اسب و يك جامهء حرير پيش من دارى » كه شرم داشت كه يارش چيزى به او داده باشد كه همانند آن را ندهد . » به يزيد بن انس گفت : « تو چه به او مىدهى ؟ » يزيد گفت : « اگر از گفتهء خويش ثواب خدا را مىخواسته آنچه پيش خداست براى او بهتر است اگر از اين سخن به اموال ما چشم دوخته به خدا چيزى ندارم كه به او برسد ، از مقررى من چيزى مانده بود كه به برادرانم كمك كردم » گويد : پيش از آنكه آنها با همام سخن كنند احمر بن شميط پيشدستى كرد و گفت : « اى ابن همام اگر از اين سخن خدا را منظور داشتى پاداش خويش را از خدا بخواه و اگر خشنودى كسان و گرفتن اموالشان را مىخواستى سماق بمك [ 1 ] كه به خدا هر كه سخنى جز براى خدا و به منظور خدا گويد : سزاوار آن نيست كه عطايش دهند وصله گيرد . » ابن همام گفت : « ابزار پدرت را كار گرفتى » گويد : يزيد بن انس تازيانه را بالا برد و به ابن همام گفت : « اى بدكار چنين مىگويى ؟ » و به ابن شميط گفت : « با شمشير بزنش » ابن شميط شمشير بالا برد و بر -
--> [ 1 ] ( به جاى تعبير عربى ، مثلوار ، كه گويد سنگ به دندان بزن )